...روزخبرنگار مبارک...سردفتری خبرنگاری عدالت است...


☑️خبرنگاری، روزنامه‌نگاری و سردفتری، گرچه در ظاهر مشاغلی متفاوت‌اند، اما در جانِ معنا، از یک خانواده‌اند؛
خانواده‌ای که مأمورِ ثبت، گزارش و روایت حقیقت‌اند.
خبرنگار، حقیقت روز را می‌نویسد؛
روزنامه‌نگار، آن را تحلیل می‌کند و به ذهن جامعه می‌سپارد؛
سردفتر، حقیقت حقوقی را ثبت می‌کند تا فردا، راه گم نشود.
هر سه، کاتب‌اند؛
کاتب حقیقت،
کاتب اعتماد عمومی،
کاتب سندی برای فردا.
در این روز بزرگ،
سردفتران به هم‌خانواده‌های خود در حرفه خبرنگاری و روزنامه‌نگاری،سلام و
درود می‌فرستند
که اگر آنان نباشند،
حقیقت، در سکوت یا هیاهوی شایعه سازان، گم می‌شود…
و اگر سردفتران نباشند،
عدالت، بی‌سند می‌ماند
با یاد شهید محمود صارمی ،ما اعضاء جامعه سردفتری و کانونمان که با قلم زیسته، سوگند خورده، و حقیقت را نوشته ایم روز خبرنگار(هفدهم مرداد) را خدمت کاتبان شریف حقیقت لحظات شبانه روزمان تبریک و تهنیت عرض میکنیم، توفیق و پایداریشان رادر مسیر روشنگری و عدالت خواهی از خداوند تبارک و تعالی مسئلت می نمائیم

جواب به جناب حسینی جبلی مدیر محترم گروه جلسات👇👇👇👇 و آزادراه تعطیلات!

سلام بر جناب حسینی برادر گرامیم .این گروه را ( راستی !یادتان رفته تابلویش را به آزادراه بچرخانید!!! ) دوست دارم چون یاد روزگار شیرین وبلاگ نویسی را همراه دارد !شما عزیزهم از کنار گنبد گیتی ودرسایه سار درختان سیب ما را بدجور صیانت میکنید و دنبال قصور و تقصیرِ قاصر و مقصر! در شهر قنات !و قنوت! و قناعت! میگردید جانا !
همچنانکه نوشتم قصدم اصلاح است و نه تخریب !امیدوارم این دردنامه را همه استانها ببینند و سرگردانی سردفتران ودفتریاران بین یاس و امیدبرای گشایش در مهمانسرایی در یک مسافرت کوتاه را پایان دهند و سایه ی "شاید جور نشود "به اطمینان از داشتن آن مامن و پناه وجور شدن در کوتاهترین فرصت بدل شود! چرا که مهمانسراها با بودجه و هدف خدمت‌رسانی به سردفتران و خانواده‌های درجه‌یک آنان ایجاد شده‌اند. اولویت قانونی و اخلاقی با خودِ سردفتران است و اگر ظرفیت تکمیل باشد ، امکان واگذاری به همراهانِ غیرسردفتر نباید وجود داشته باشد در مواردی که فرمودید ( بهترین پاسخ محترمانه این است:به‌دلیل تکمیل ظرفیت و رعایت اولویت سردفتران، امکان رزرو برای همراهان!!! محترم فراهم نیست) بازهم جسارتم را ببخشید و ببخشایند مقامات محترم کانونهای استانی که مهمانسراها را مدیریت میکنند و نوشته های این حقیر را از سر لطف میخوانند:
مهمانسرایی که با نام همکاران ساخته شده، اگر به پولِ مسافرِ گذری دل ببندد اما برای همان همکاران جایی نداشته باشد، فلسفه‌ٔ وجودی‌اش را فروخته است؛ نه مهمانخانه است و نه پناه و مامن سردفتر ودفتریار .تا والسلام بعدی والسلام !❤️🙏

واکنش مفصل مدیر گروه واتساپی جلسات  و جواب نگارنده در پست بعدی👇👇👇👇👆👆👆👆

درود و ارادت جناب رستگار عزیز
قلم زیبایتان را می ستایم.
بابت وضعیت بدی که براتون پیش اومده متاسفم.
بدون اینکه قصد داشته باشم از تصمیم کانون یزد مبنی بر راه دادن طفیلی ها( به تعبیر حضرت عالی )دفاع کنم اجازه بفرمایید مطلبی از منظری دیگه عرض کنم.
فرض بفرمایید بنده نوعی اون سردفتر تهرانی.
از کانون یزد درخواست اسکان در مهمانسرا می کنم و در عین حال می گم دو نفر هم با من همراه هستند.
تکلیف کانون یزد در این فقره چیه؟
آیا برای پاسخ مثبت به بنده باید بره بیوگرافی اون دو نفر همراه را در بیاره که چه تیپ شخصیتی هستند بعد به من جواب بده؟
و نکته مهم اینکه اگه کانون یزد به هر روش به این نتیجه برسه که دو نفر همراه من صلاحیت اقامت در مهمانسرا را ندارند واکنش منِ سردفتر چیه؟
من نمیام اعتراض کنم که بعد سالها خواستم از مهمانسرایی که با پول خودم ساخته شده‌ استفاده کنم کانون نذاشت؟
حتما این اعتراض را خواهم داشت اما نه به شیوه مؤدبانه جناب عالی، بلکه با ادبیاتی بسیار پرخاشگرانه.
خب کانون یزد حالا چطور منو قانع کنه؟
ضمن تشکر مجدد از جناب عالی که با قلم تحسین برانگیز خودتون این نقطه سیاه را متذکر شدید با توجه به توضیحات مجدد حضرت عالی به خصوص راجع به رفتار مدیر مهمانسرا باید عرض کنم قصور یا تقصیری را متوجه همکاران گرامی یزدی نمی بینم .
اما
اما
اما
به شدت به اون همکار تهرانی که همراهش باعث این آشفتگی و اعصاب خردی برای همه شده انتقاد دارم ، چرا که اولا باید قبلش به اون طفیلی کمی محترم گوشزد می کرد که این مهمانسرا که قراره بریم کجاست و چه شرایطی داره و چه افرادی در اونجا اسکان دارند دوم اینکه وقتی همراه ایشون اونطور رفتار کرد باید خودش کنترلش می کرد و نمی ذاشت صداش بره بالا و کار به اونجایی بکشه که نباید می کشید.
اون غرور و تبختر هم که اشاره فرمودید در ذات بعضی از ما سردفتران متاسفانه هست ، می بینید که وقتی راجع به موضوعی با بعضی همکاران تماس می گیریم و خودمون هم معرفی می کنیم چطور رفتار می کنند.
بازهم بابت شرایط بدی که براتون پيش اومده مخصوصأ اینکه در حضور خانواده محترمتون هم بوده متاسفم.
امیدوارم سفرهای بعدی جناب عالی به شهر قنات و قنوت و قناعت خاطره انگیز باشه.
با عرض پوزش بابت اطاله کلام.
زنده و سلامت باشيد ان شاءالله 🌹

پوزش برای رنجش ها ،اصرار بر اصلاح!👇👇👇👆👆👆

پوزش برای رنجش‌ها، اصرار بر اصلاح!

اگرچه ابتدای اولین مطلب باید توضیح میدادم، اکنون ضمن پوزش معروض میدارم گزارش« شبی در مهمانسرای یزد » تماما بر مبنای شخصیت حقیقی نویسنده بعنوان سردفتر نوشته شده و هیچ ارتباطی به جایگاه حقوقی یا مسئولیت‌های حرفه‌ای ام (بعنوان مدیر روابط عمومی و اموررسانه کانون قم ) ندارد و صرفاً بازتاب دغدغه‌ها و تجربه شخصی این جانب می باشد که بدینوسیله اولاً از کانون محترم سردفتران و دفتریاران استان قم که با گلایه همکاران عزیزمان در یزد مواجه شده است ،صادقانه و صمیمانه آنگونه که همدیگر را می شناسیم پوزش می طلبم درثانی با فروتنی تمام قدردان زحمات همکاران عزیز و گرانقدر یزدی هستم وامیدوارم به حکم قانون مجازات اسلامی ،آن خانواده هنجار شکن و« اتوماتیکال» که طفیلی سردفتری از تهران بود؛به نحو شایسته تنبیه و متنبه شود!
شبی که ناچار شدم با صدایی بلند در حضور مهمانان خواب آلود که گویی تماشاگران خاموش میدان کشتی باستانی بودند ، فریاد بزنم : «این چه رفتاری است و چرا هر شاگردشوفری را به مهمانسرای کانون راه داده‌اید؟» شاید کمتر کسی تصور می‌کرد که فردای همان شب حقیقتی تلخ آشکار شود؛ عامل اصلی بی‌نظمی و فریادهای نیمه‌شب، یکی از شوفرها یا شاگردشوفرهای اتوبوسرانی بود (حتی مدارک هویتی عوامل درگیر به پلیس تحویل شد و برای باز پس گیری ،تماسهایی از سوی اتوبوسرانی صورت گرفت !!طبق گفته مسئولین مهمانسرا )!
عامل درگیری فردی بود که نه جایگاه این مکان را می‌شناخت و نه ضرورتی برای رعایت آرامش دیگران احساس می‌کرد. آن شب نه‌تنها آرامش خانواده‌ها برهم خورد، بلکه مدیر مظلوم و بی‌تقصیر مهمانسرا کتک خورد؛ ضرباتی که حتی باعث شد خون از بینی‌اش بر زمین جاری شود. تصویری دردناک برای همه حاضران! مردی مودب و مظلوم که تمام تلاشش حفظ نظم بود، قربانی رفتار سرکش خانواده ای طفیلی شد که نباید اصلاً در چنین مکانی حضور می‌یافتند.
همان شب بادلگیری و دلخوری به مسئولین عزیز مهمانسرا گفتم تنها آنچه از دستم بر می آید این ادای شهادت است و اینکه این واقعه را قلمی کنم و بنگارم !
چرایش معلوم است ! برای ثبت حقیقت و برای آنکه فرصتی باشد برای بازنگری و بهبود امور. شاید خدای ناکرده مشابه این واقعه یا حتی بدتر از آن در مهمانسرای دیگری رخ دهد و شاید این نوشته هشدار یا علاجی باشد قبل از وقوع !
و اینجا خاضعانه از همه همکاران عزیزی که شاید از لحن گلایه‌های آن شب یا این سطور رنجیده‌اند، با صمیمیت تمام پوزش می‌خواهم. نیت من هرگز ایجاد دلخوری نبود این سخن، سخن یک دلواپسی دلسوزانه بود نه تخطئه و سرزنش همکاران عزیزم!
نکته ی مهم تر این ماجرا اینکه تقریباً همه میهمانان اتاق‌ها از سوی سردفتران و دفتریاران دیگر استان‌ها معرفی شده بودند حتی یک سردفتر تهرانی که همان خانواده سرکش را همراه و طفیلی خود آورده و برایشان اتاق رزرو کرده بود، آن شب وقتی آنهمه دادو فریاد و آشوب بالا گرفت، خودش را پنهان کرد و بخواب زد و صبح فردا، در حالی که ما هنوز شوکه و منتظر یک واکنش ساده بودیم، با نگاهی سرد که نمیدانم از خجالت بود یاغرور ، با تکبر و با ماشین لکسوسش از کنارمن در کوچه باریک مشروطه رد شد و آنجا را ترک کرد بی‌آنکه کوچک‌ترین اعتنایی به نگاه منتظر من بکند و عذری بخواهد! این بی تفاوتی برای من بسیار عزت شکن ، خردکننده و تلخ بود !
بی‌تردید، ساخت، خرید، تجهیز، نگهداری و مدیریت مهمانسراهای کانون ها زحمتی ارزشمند است. پشت هر دیوار و هر اتاق(مخصوصا اتاقهای مهمانسرای کانون یزد که به نام شاعران بزرگ و مفاخر فرهنگ و ادب فارسی مزینند) سال‌ها تلاش و همت نهفته و این تلاش‌ها شایسته قدردانی است. اما واقعیتی را نمی‌توان نادیده گرفت:
مهمانسراهای کانون، خانه‌ی دوم خانواده‌ی بزرگ سردفتران و دفتریاران کشورند و مالکین واقعی این مکان‌ها، همین سردفتران و دفتریاران‌ و خانواده های آنانند . خدمات و مدیریت باید در تراز شأن و منزلت همین صاحبان واقعی باشد. نباید از یاد برد که مهمانسرای کانون، خوابگاه عمومی و مهمانپذیر نیست. این مکان نماد اعتبار حرفه‌ی ماست. هر تصمیمی برای ورود افراد غیرمرتبط یا اقامت‌های بی‌ضابطه، ناخواسته حرمت، امنیت و آرامش مهمانسرا را خدشه‌دار می‌کند و جایگاه آن را پایین می‌آورد.
این نوشتار نقد از درون است برای اصلاح نه برای تخریب! نه برای نادیده‌گرفتن زحمات دوستان عزیزمان در یزد!هدف، تنها بهبود امور و دعوت به بازاندیشی است تا مهمانسراها همان جایگاه اصیل خود را بازیابندیعنی خانه‌ای امن و آبرومند برای سردفتران و خانواده‌هایشان .بازهم توجه همکاران نازنین یزد ی و همه دوستانی که دلشان ابری شد و گلایه هایشان را خواندم را به مطلع این نوشته معطوف میدارم و امیدوارم در هیچ یک از مهمانسراهای کانونهای سراسر کشور شاهد چنین واقعه ای یا حتی نمونه ای کوچکتر و بزرگتر از آن نباشیم .
در پایان با همه این حرف ها شاید مسئولان محترم تصمیم بگیرند دیگر مرا بعنوان سردفتر به هیچ مهمانسرایی راه ندهند که اگر چنین شد مطمئنم آرامش شبهای شان برقرار می ماند ! والسلام .ارادتمند همه همکارانم در سراسر ایران .هدایت اله رستگار سردفتر 75قم

شبی در مهمانسرای یزد...👆👆👆👆👆

حرمتی که نیمه‌شب در مهمانسرای کانون سردفتران ودفتریاران یزد شکست!

نوروز امسال، همزمان با ماه مبارک رمضان، برای دو شب اتاقی در مهمانسرای کانون سردفتران یزد گرفتم تلقی من این بود که مهمانسرا یعنی جایی که پناه و مأمن من و خانواده ام و همه سردفتران و دفتریاران است نه میدان هرج‌ومرج!
اما چشمتان روز بد نبیند !ساعت یک نیمه‌شب، سکوت آن فضا با سروصدا، دعوا و زد و خورد یک خانواده با مسئولین مهمانسرا شکست. خانواده‌ها سراسیمه از اتاق‌ها بیرون ریختند؛ زن و بچه‌ها با چشم‌های نگران، مردها با بهت و خشم.
من جلو رفتم و فریاد زدم:
«اینجا چه خبر است؟ مگر اینجا مهمانسرای سردفتران و دفتریاران نیست؟ این رفتار شرم‌آور در شأن این صنف نیست!»
و تازه همان‌جا بود که پرده افتاد؛ فهمیدیم به‌جز من و یک سردفتر دیگر، هیچ سردفتری در مهمانسرا نیست. تمام اتاق‌ها را کانون یزد برای کسب سود بیشتر، به غریبه‌ها اجاره داده بود – آن هم با قیمت‌های بالاتر.
یک تصمیم اشتباه که آرامش را فروخت و اعتبار صنف را لکه‌دار کرد.
آن شب، خواب و آسایش خانواده‌ها برباد رفت، پای پلیس به مهمانسرا باز شد، و حتی من برای شهادت دادن به کلانتری رفتم. اما سؤال اساسی اینجاست:
مهمانسرا چرا ساخته شده ؟ برای آرامش همکاران یا سودآوری؟
وقتی جای خانواده‌های سردفتران به مهمانان گذری فروخته می‌شود، نتیجه‌اش همین است: هیاهو، بی‌حرمتی و خدشه به نام کانون.
پرسش های بی پاسخ من همچنان باقیست :
چه کسی تصمیم گرفت مهمانسرا را از مأمن صنف، به هتل تجاری تبدیل کند؟
چه کسی مسئول این بی‌آبرویی در نیمه‌شب رمضان است؟
مهمانسراهای کانون باید حریم امن صنف بمانند، نه محل معامله. اگر قرار باشد نام «کانون سردفتران ودفتریاران » روی سردرش باشد، نباید لکه‌ای از این جنس بر پیشانی‌اش بنشیند.والسلام .هدایت اله رستگار سردفتر۷۵قم و مدیرروابط عمومی وامور رسانه کانون قم

پ.ن.این نوشته در شبکه های اجتماعی منتشر شد و باعث رنجش خاطر همکاران عزیزم شد که دو مطلب بعدی را بعد از رنجش همکاران نوشتم و اینجا منتشر کردم برای ثبت نوشته هایم در زمانی انقضاء وبلاگ نویسی!

ازلیرکک دشمن زیاری تا دنیای دیجیتال...

((از لیرکک دشمن‌زیاری تا دنیای دیجیتال؛ نور ساده‌ی دهه ۶۰ و زرق‌وبرق تیره‌ی امروز))

در روزهایی که برق دوباره می‌رود و صدای موتور برق‌ها کوچه‌ها را پر می‌کند، ذهنم ناخواسته به روزگاری دور پرتاب می‌شود؛ به دهه شصت، به روستای کوهستانی‌مان لیرکک دشمن‌زیاری، به روزگاری که هنوز برق نیامده بود، اما روشنایی در جان مردم شعله‌ور بود.
من در دل طبیعتی خالص و بی‌ادعا زندگی می‌کردم؛ در همسایگی درختان بلوط و باغ‌های انار و انجیر، با رودخانه‌ای که آب سرد و زلالش طعم صداقت می‌داد برق نداشتیم، اما زندگی‌مان خاموش نبود. روشنایی را از مهربانی مادران، صبوری پدران، و دل‌های بی‌ریای مردم می‌گرفتیم.

سالهای اول ودوم راهنمایی را با برادرم عنایت عزیزدر روستای راک منزل زن بابا یا ننه ام ودرکنار خواهر و برادر بزرگترم گذراندم.
در همان روزها، واحدهای فرهنگی ادارات و سازمانهای انقلابی مثل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،کمیته امداد،بنیادشهید و جهادسازندگی با موتور برق و آپارات به روستا می‌آمدند، پرده‌ای سفید در میدان خاکی جلوی مدرسه قدیمی مان معروف به مدرسه کهنه نصب می‌کردند و آن شب، شبِ سینما بود. بچه‌ها با چشم‌هایی برق‌زننده به تصاویری نگاه می‌کردند که از جبهه، از شهدا، از ایثار و از اخلاق حرف می‌زدند. بعد از فیلم گاهی مسابقه‌ای ساده بود و جایزه‌اش کتاب؛ کتاب‌هایی که نه سرگرمی، بلکه بیداری بودند. بیداریِ ذهن، روشناییِ اندیشه.
اما امروز، همه چیز هست و هیچ چیز نیست. برق داریم، اما روشن نیستیم. گوشی‌ها، تبلت‌ها و نمایشگرهای هوشمند همه‌جا هستند؛ حتی در گهواره کودک، در دستان پیرزن، در جیب کارگر. آپارات رفته، و پرده‌ی میدان خاکی جایش را به صفحه‌ی براق موبایل داده. اما آن‌چه امروز می‌بینیم، اغلب نه اخلاق است، نه مقاومت، نه رؤیا… بلکه اضطراب است، مقایسه، خشونت، اعتیاد رفتاری و بیماری‌های خاموش روان.
آن‌چه آن روز از آپارات می‌تابید، گرما و امید بود؛ و آن‌چه امروز از صفحه‌های درخشان دیجیتال می‌تابد، اغلب سراب و بی‌قراری است. اگر آن روزها، تکنسین فرهنگی با هندل زدن موتور برق، روشنایی می‌آورد، امروز برخی پلتفرم‌ها با الگوریتم‌های خود، ذهن‌ها را خاموش می‌کنند؛ آرام آرام، بی‌صدا، بی‌آنکه بفهمیم.
ما به‌جای بذر کتاب، بذر مقایسه کاشته‌ایم. به‌جای قصه‌های اخلاقی، انبوهی تصویر بی‌ریشه و زودگذر را خوراک ذهن فرزندانمان کرده‌ایم مسابقه‌ها بر سر لایک بیشتر و فالوورهای بی‌چهره است.
و من، هنوز وقتی صدای موتور برق‌ها در کوچه های شهر و جلوی منازل می‌پیچد، به آن شب‌های بی‌برق و پرنور تابستان روستایم فکر می‌کنم. به نگاه مادر انی ، که بی‌هیچ فیلتر و صفحه‌ای، روشن‌ترین تصویر زندگی‌ بودند. به صدای پدرم که بی‌هندزفری و هدفون از رادیوی کوچک عمویم صدای اذان مغرب را از سویدای دل می نیوشید(این کلمه را به معنای شنیدن و نوشیدن آورده ام)و نماز مغرب و عشاء به ما هدیه می داد!
به آپاراتچی خسته‌ای که مشعلی روشن کرد بی‌آنکه بداند دارد آینده را می‌سازد.
آن روزها، روشنی با هندل موتور برق آورده میشد اما
امروز، آیا
دل‌های خاموش دوباره روشن خواهند شد ؟
یکی از نخستین کتاب‌هایی که به دستم رسید، هدیه‌ای بود از واحد فرهنگی جهاد سازندگی کاشان – آران. نامش هنوز در ذهنم مانده"همه باید بدانند".

چند هفته بعد، در دل تابستانی داغ، چند جلد کتاب نازک غزوات پیامبر اسلام را برایم پست کردند. بسته‌ی پستی با دقت و محبت را در قلعه دختر به دست معمار عوض قیطاسزاده پسرعمه‌ ام دادند بمن برساند هنوز تصویر آن لحظه را به‌خاطر دارم: او در کپر تابستانی اش در خنکای سایه ی درختان انجیر وبید کنار جوی و با لبخند، کتاب‌ها را به من تحویل داد، گویی امانتی گران‌قیمت را به مقصد رسانده باشد. معمار عوض عمه زاده عزیزم که نام خانودگی اش به تمدن تغییر یافت سال گذشته آرام و بیصدا از دنیا رفت و لی مهربانی و لبخندهایش از یادم نمیروند

در کنار این کتاب‌ها، فیلم‌هایی بود که در تار و پود خاطراتم جا خوش کرده‌اند.
روایت فتح...
آزادی خرمشهر...
و آن یکی که هنوز اسمش بغض می‌آورد: "بگذار تا گریه کنم"
وهنوز نامشان را از یاد نبرده ام ...هدایت اله رستگار.قم.مردادماه ۱۴۰۴

سردفتری کانون فشار عصبی مستمر

✒️✒️
🔹چهارشنبه‌ای که نه در تقویم بود و نه در اعلام رسمی، اما به لطف اطلاع‌رسانی استانداری و ادارات کل ثبت اسناد واملاک خاکستری و به تعطیلی تعبیر شد. سامانه‌ ابتدا با وصله‌پینه‌ای از اتصال تا ساعت ۱۱، نفس کشید و سپس یکباره فرو ریخت؛ انگار نه انگار !. آن‌سوی صفحه‌کلیدها، سردرگمی و سکوت؛ این‌سو، یک روز کاری رنگ عوض کرد و به تعطیلیِ خودخوانده تن داد. چهارشنبه‌ای که نه تعطیل بود و نه غیرتعطیل—بلکه فقط بی‌تعریف بود.
امروز که با ذهنی لبریز از تنشهای شغلم به محل کارم رفتم مثل هرروز
اضطراب ناشی از احساس مسئولیت انتظامی،حقوقی و کیفری ، فشارهای مالیاتی، بازرسی‌های متراکم، مراجعات فشرده مردمی، و حساسیت بی‌وقفه نسبت به صحت و اعتبار اسناد ، فشار دائمی سامانه‌ های پرنقص مثل ثبت آنی و توابع آن مثل شاپرک،ثبت احوال و کارکردن در بی‌ثباتی بخشنامه های هفتگی و فصلی بصورت رگباری در ذهنم رژه رفتند باخودم گفتم چرا
همه این‌ها شغلی را که باید مظهر اطمینان و آرامش باشد، به کانونی از فرسودگی روانی و فشار مستمر تبدیل کرده است؟🔷شیخ شوپنهاور از غیب آمد وگفت:
سردفتر، قاضی نیست اما باید مثل قاضی تصمیم بگیرد!
🔷خاله ی نیچه گفت :کارمند دولت نیست، اما تحت حساب‌کشی‌های دولتی‌ست!
🔷میرزابن محمود گفت :در هیچ نظام رفاهی طبقه‌بندی نمی‌شود، اما بار چند نهاد را به دوش می‌کشد.

🔷زیگموند فروید گفت :این حرفه، به تأیید رسمی اضطراب شبیه سایر حِرَف پراضطراب مثل خبرنگاری نیاز دارد. نه برای شکایت و تظلم!گفتم پس برای چه ؟
🔷فروید افزود : برای شناسایی یک حقیقت و آن اینکه
سردفتری، کار اداری نیست؛ خدمت‌گذاری در خط مقدم اعتماد مردم به قانون است.والسلام.☠️هدایت اله رستگار.سردفتر۷۵قم☠️
پ.ن: این نوشته آمیخته به طنز باالهام از اسامی مستعاری که امروز همکاران قم در پیامهای کانال ایتای دفاتراسنادرسمی قم بکاربردند،نوشته شد. 🙏