((از لیرکک دشمن‌زیاری تا دنیای دیجیتال؛ نور ساده‌ی دهه ۶۰ و زرق‌وبرق تیره‌ی امروز))

در روزهایی که برق دوباره می‌رود و صدای موتور برق‌ها کوچه‌ها را پر می‌کند، ذهنم ناخواسته به روزگاری دور پرتاب می‌شود؛ به دهه شصت، به روستای کوهستانی‌مان لیرکک دشمن‌زیاری، به روزگاری که هنوز برق نیامده بود، اما روشنایی در جان مردم شعله‌ور بود.
من در دل طبیعتی خالص و بی‌ادعا زندگی می‌کردم؛ در همسایگی درختان بلوط و باغ‌های انار و انجیر، با رودخانه‌ای که آب سرد و زلالش طعم صداقت می‌داد برق نداشتیم، اما زندگی‌مان خاموش نبود. روشنایی را از مهربانی مادران، صبوری پدران، و دل‌های بی‌ریای مردم می‌گرفتیم.

سالهای اول ودوم راهنمایی را با برادرم عنایت عزیزدر روستای راک منزل زن بابا یا ننه ام ودرکنار خواهر و برادر بزرگترم گذراندم.
در همان روزها، واحدهای فرهنگی ادارات و سازمانهای انقلابی مثل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،کمیته امداد،بنیادشهید و جهادسازندگی با موتور برق و آپارات به روستا می‌آمدند، پرده‌ای سفید در میدان خاکی جلوی مدرسه قدیمی مان معروف به مدرسه کهنه نصب می‌کردند و آن شب، شبِ سینما بود. بچه‌ها با چشم‌هایی برق‌زننده به تصاویری نگاه می‌کردند که از جبهه، از شهدا، از ایثار و از اخلاق حرف می‌زدند. بعد از فیلم گاهی مسابقه‌ای ساده بود و جایزه‌اش کتاب؛ کتاب‌هایی که نه سرگرمی، بلکه بیداری بودند. بیداریِ ذهن، روشناییِ اندیشه.
اما امروز، همه چیز هست و هیچ چیز نیست. برق داریم، اما روشن نیستیم. گوشی‌ها، تبلت‌ها و نمایشگرهای هوشمند همه‌جا هستند؛ حتی در گهواره کودک، در دستان پیرزن، در جیب کارگر. آپارات رفته، و پرده‌ی میدان خاکی جایش را به صفحه‌ی براق موبایل داده. اما آن‌چه امروز می‌بینیم، اغلب نه اخلاق است، نه مقاومت، نه رؤیا… بلکه اضطراب است، مقایسه، خشونت، اعتیاد رفتاری و بیماری‌های خاموش روان.
آن‌چه آن روز از آپارات می‌تابید، گرما و امید بود؛ و آن‌چه امروز از صفحه‌های درخشان دیجیتال می‌تابد، اغلب سراب و بی‌قراری است. اگر آن روزها، تکنسین فرهنگی با هندل زدن موتور برق، روشنایی می‌آورد، امروز برخی پلتفرم‌ها با الگوریتم‌های خود، ذهن‌ها را خاموش می‌کنند؛ آرام آرام، بی‌صدا، بی‌آنکه بفهمیم.
ما به‌جای بذر کتاب، بذر مقایسه کاشته‌ایم. به‌جای قصه‌های اخلاقی، انبوهی تصویر بی‌ریشه و زودگذر را خوراک ذهن فرزندانمان کرده‌ایم مسابقه‌ها بر سر لایک بیشتر و فالوورهای بی‌چهره است.
و من، هنوز وقتی صدای موتور برق‌ها در کوچه های شهر و جلوی منازل می‌پیچد، به آن شب‌های بی‌برق و پرنور تابستان روستایم فکر می‌کنم. به نگاه مادر انی ، که بی‌هیچ فیلتر و صفحه‌ای، روشن‌ترین تصویر زندگی‌ بودند. به صدای پدرم که بی‌هندزفری و هدفون از رادیوی کوچک عمویم صدای اذان مغرب را از سویدای دل می نیوشید(این کلمه را به معنای شنیدن و نوشیدن آورده ام)و نماز مغرب و عشاء به ما هدیه می داد!
به آپاراتچی خسته‌ای که مشعلی روشن کرد بی‌آنکه بداند دارد آینده را می‌سازد.
آن روزها، روشنی با هندل موتور برق آورده میشد اما
امروز، آیا
دل‌های خاموش دوباره روشن خواهند شد ؟
یکی از نخستین کتاب‌هایی که به دستم رسید، هدیه‌ای بود از واحد فرهنگی جهاد سازندگی کاشان – آران. نامش هنوز در ذهنم مانده"همه باید بدانند".

چند هفته بعد، در دل تابستانی داغ، چند جلد کتاب نازک غزوات پیامبر اسلام را برایم پست کردند. بسته‌ی پستی با دقت و محبت را در قلعه دختر به دست معمار عوض قیطاسزاده پسرعمه‌ ام دادند بمن برساند هنوز تصویر آن لحظه را به‌خاطر دارم: او در کپر تابستانی اش در خنکای سایه ی درختان انجیر وبید کنار جوی و با لبخند، کتاب‌ها را به من تحویل داد، گویی امانتی گران‌قیمت را به مقصد رسانده باشد. معمار عوض عمه زاده عزیزم که نام خانودگی اش به تمدن تغییر یافت سال گذشته آرام و بیصدا از دنیا رفت و لی مهربانی و لبخندهایش از یادم نمیروند

در کنار این کتاب‌ها، فیلم‌هایی بود که در تار و پود خاطراتم جا خوش کرده‌اند.
روایت فتح...
آزادی خرمشهر...
و آن یکی که هنوز اسمش بغض می‌آورد: "بگذار تا گریه کنم"
وهنوز نامشان را از یاد نبرده ام ...هدایت اله رستگار.قم.مردادماه ۱۴۰۴